دلتنگی
نمی شود کمی آرام تر، آقای کوچکم؟
دیشب که عکس هایت را می دیدم، تازه فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده!
برای تمام همین وقت های پارسال...
برای شیر خوردنت، لپ های تپلت! برای 1 سالگی ات!
برای حرف زدن دست و پا شکسته ت، اُبتا گفتنت...، اشاره کردنت!
دلم خیلی تنگه اون روزاته...
دلم تنگه تمام روزای گذشتته، از در من بودنت بگیـــــر، تا همین دیروز!
الان فکر غم دلتنگی روزهای جوانیتم! چکار کنم اون روزا رو؟
فکر کن؟ چقدر بزرگ شدی...
حتم دارم تمام آن روزهایت را هم سخت دلتنگ می شوم، مثل الان!
امروز دلتنگ ٢ سال گذشته، ام و آن وقت دلتنگ 20 سال گذشته ات.
این رو بدون که هیچ چیز برای مادر رنگ عادت نمی گیره.
هیچ وقت زمان، باعث عادی شدن مسایل نمی شه.
و من حتم دارم سخت دلتنگ می شوم برایت؛
که تو تمام آرزوی منی...
که تو پاکترین جسمی، که من بی نفس هایت نابود می شوم!
رادینم! دوستت دارم.
این تک بیت م.امید عزیز، وصف حال منه برای تو...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من،
چه جنونی، چه نیـازی، چه غمی ست.


دلتنگی
